تفاوت فلسفه اسلامی و غرب، مثل غذای ایرانی و چینی است

قانون از هر چیزی باید برتر و والاتر باشد و حق زمامداران کشور برای بکار بردن نیروی قضاوت شخصی فقط تا آن جا معتبر است که این نیرو را در تعیین تکلیف جزئیات و خصوصیات قانون بکار اندازند، نه این که خود قانون را زیر پا بگذارند. باز هم از آن جا که همه شهروندان نمی توانند مثل هم باشند، قهری است که فضیلت شهروند خوب و انسان خوب نمی تواند یکسان باشد. » که در دانشکده الهیات دانشگاه فردوسی مشهد برگزار شد، اظهار کرد: اگر بخواهم در مورد چیستی فلسفه مطالبی را به صورت ساده مطرح کنم موضوع آن هستیشناسی است.

روشن است که لازمه این مبنا این است که قضایای اخلاق را انشائی بدانیم نه اخباری؛ ولی نه انشای محض و بدون ملاک واقعی؛ بلکه انشای مبتنی بر واقع؛ زیرا این انشای و جعل و قرار داد بر اساس رابطه حقیقی بین افعال و نتایج آن صورت میگیرد؛ بهطور مثال، از آنجا که بین «غذا خوردن» و «سیر شدن و رفع نیازمندیهای بدن» رابطه علی و معلولی وجود دارد، انسان برای اینکه غذا بخورد تا سیر شود، بین خود و فعل غذا خوردن رابطه ضرور جعل میکند. رویکرد الهیاتی میخواهد این انتقاد را با مسئله عاملیت خدا در نوشتن تاریخ، از سر باز کند؛ اما باید متوجه بود که وجود یک خالق الهی برای تاریخ، انسان را در امر ساختن تاریخ هیچ کاره میکند.

بنابراین تجسم بخشی که دکارت تمرین میکرد از نظر او مجاز بود. او از یک پیشینه هوگنوتی بود و از علاقه مندان به کاتولیک نبود، او متهم به رزروکروسی بود و از این اندیشه حمایت میکرد. زمانی که انجمن فلسفه میخواست این چاپ این رساله، ایشان 4 ماه به چاپخانه میرفت و آنجا دوباره تصحیح میکرد که مبادا اشتباهی صورت گرفته باشد! «قدرت قانون که خالی از شهوات و احساسات است البته جای حاکم و قاضی را نمی گیرد ولی به حاکم و قاضی قدرتی می دهد که واجد یک خاصیت اخلاقی و در صورت فقدان قانون مسلمآ قدرت حاکم واجد این خاصیت اخلاقی نخواهد بود.

عجالتاً با کنار گذاشتن کسانی که بعداً شهروند شده اند یا این که عنوان شهروند را به حسب تصادف به دست آورده اند، ممکن است به سؤال بالا چنین پاسخ دهیم که اولاً شهروند به این دلیل که در مکان معینی زندگی می کند شهروند نیست، چون در آن صورت اجنبی های مقیم یک شهر، یا بندگانی که در همان محل اقامت خدایگان خود مقیم هستند، همگی می بایست جزء شهروندان محسوب شوند. در دست نمی باشد، نمی توان به صراحت تمام در رابطه با شدت و ضعف حجاب در آن ادیان اظهار نظر کرد.

اوضاع طبقه سوم در دولت افلاطونی به حد کافی از تطبیق با اندیشه مساوات بشر دور است و مع الوصف این مسأله حائز اهمیت خاصی است که افلاطون می کوشد تا اعضای طبقه سوم را که عبارت از صنعت گران و کشاورزان و تولیدکنندگان ثروتند، بخشی لاینفک از دولتی سازد که به آن تعلق دارند، ولی ارسطو فقط به این قانع است که آن ها را به شکل ابزار، نه اتباع نگاه کند. طبقه افزارمند یا هر طبقه دیگری که وجودش مولد فضیلت نیست سهمی در تشکیلات دولت ندارد. حکومت که بالاترین مرجع قدرت در داخل تشکیلات دولت است به ناچار باید در دست شخصی واحد، عده معدودی از اشخاص، یا عده کثیری از همین اشخاص باشد.

ارسطو می گوید: در داخل تشکیلات دولت کدام قدرت باید «قدرت برترین» شمرده شود. از این قرار مساواتی که ارسطو می خواهد عملا به همان اعضای جامعه شهروندان محدود می شود، در نتیجه شمارهایی بسیار از مردمان که در داخل مرزهای دولت به شهری زندگی می کنند از این جمع به کنار گذاشته می شوند. در نتیجه تمام آن کسانی که طبقه سوم دولت افلاطونی را تشکیل می دهند در تقسیم بندی سیاسی ارسطو از جامعه شهروندان به کنار گذاشته خواهند شد. ارسطو بر افلاطون می تازد که آن اندازه که درباره طبقه اول و دوم سخن گفته است از چگونگی اصلاح کار طبقه سوم یعنی طبقه تولیدکننده بحث نکرده است ولی از این ایراد که بگذریم باید اعتراف کرد که نظریه کلی افلاطون از لحاظ وضع خاص طبقه سوم (پیشه وران) به اصطلاح امروزی «مترقی تر» از عقیده ارسطو است.

این هیچ مبنای برهانی ندارد و اتفاقا ممکن است نظریه ای از یک فیلسوف مشّائی به دین نزدیک تر باشد، تا نظر اشراقی یا صدرایی. به واقع از حکومت خدایگان بر بنده می توان مثال آورد که با مشاغل بدنی سروکار دارند ولی خدایگان هیچ احتیاج به آموختن و تقبل مستقیم این قبیل کارها را ندارند، زیرا همیشه می توانند آن ها را به کسانی که مخصوصاً باین منظور استخدام شده اند واگذار کنند. آن وقت است که – همانطور که در بالا گفتم – میتوانید تخصصیتر وارد فلسفه شوید و به مطالعهی کتابهایی که به طور اختصاصی به یک شاخه از فلسفه و یا یک فیلسوف پرداختهاند بپردازید و پس از آن بتوانید آثار اصلی فلاسفه را بخوانید.

در مورد این دو دسته همین طور ساده و بی قید نمی گوئیم که اینان شهروندان شهر یا مملكتند بلکه دسته اول را بعنوان شهروندان نابالغ و دسته دوم را بعنوان شهروندانی که سن خدمتشان گذشته است، معرفی می کنیم. شاید بتوان صحت گفتار ارسطو را با ذکر مثالی ساده تر نشان داد. پاسخ: قبلاً ذکر شد که حجاب در کتابهای لغت به معنای پوشش، پرده و مانع آمده است. اشکالاتی از همین نوع که در بالا ذکر شد ممکن است درباره کسانی که از حق شهروندی محروم یا این که از کشورشان تبعید شده اند مطرح گردد و پاسخ آن ها به نحوی مشابه داده شود.

حتی در درون هر کشور خوب شهروندانی که جملگی انسان های خوب باشند، برای همه گروه های مردم یکسان نیست، زیرا هر گروه کاری ویژه خود را دارد و از این رو به خوبی و صفات اخلاقی ویژه ای نیازمند است: چون محال است که یک جامعه سیاسی سراسر از مردانی نیک سرشت فراهم آید و چون با این وصف بر همه افراد آن فرض است که وظیفه خود را به بهترین وجه به جای آورند و ایفای هر وظیفه به بهترین وجه ناگزیر نیازمند فضیلت است و چون همه شهروندان نمی توانند فضیلتی یکسان داشته باشند، پس فضیلت شهروند خوب نمی تواند همان فضیلت انسان خوب باشد.

در هر حال، ازدواج برای تأمین نجات و رستگاری انسانها آورده شده است؛ چه انسان خود این تأثیر را به دست خود فراهم آورد یا با وسیلهسازی از خداوند بخواهد که این موهبت را به وی عطا کند. زیرا درحالی که افلاطون دست کم پیشه وران را عنصری هر چند پست از پیکره جامعه می داند، اما ارسطو آنان را یکسره از جامعه طرد می کند. با اکتفا کردن به درسهایی که به عنوان واحد درسی در مراکز علمی ارائه میشود، نمیتوان رساله عالی نوشت، اصلا نظام آموزشی مؤسسات علمی، گنجایش دروس حوزوی را ندارد، در برنامه آموزشی این مؤسسات و مراکز نمیشود مثلا شصت واحد حکمت متعالیه ارائه داد، شخص باید در کنار آن خودش برنامه ریزیکند، اهل کار باشد، مطالعه کند، راه حل فوریتر و سیر مطالعاتی کم زحمتتر برای نوشتن رساله خوب وجود ندارد.

دیدگاهتان را بنویسید