رابطه انسان با فلسفه چیست؟

» پاسخ دهند، ملالی نیست جز دوری فیلسوف و فلسفه؛ حتی طرح این پرسش فلسفی به معنای ایستادن در آستانه تفکر است و «رخصت» حضور در ساحت اندیشه. برای همین هم اگر «فلسفه برای کودکان» (philosophy for children)2 در آموزشوپرورش مورد توجه قرار گیرد، به این معنی که کودکان به صورتی آموزش داده شوند که عشق به دانایی در آنها شکوفا شود و «بتوانند به پرسوجو بپردازند، خودشان فکر کنند و در زندگی اهل تفکر باشند» (سایت فلسفه و کودک)، بسیاری از مهارتهای زندگی را که لازمه زندگی خردمندانه است، از همان ابتدا میآموزند: مانند تعامل گروهی و مشورت، نوعدوستی و محبت، حل مسئله و امثال اینها.

30- به مؤمنان بگو چشمهاى خود را (از نگاه به نامحرمان) فرو گيرند، و فروج خود را حفظ كنند، اين براى آنها پاكيزهتر است، خداوند از آنچه انجام مىدهيد آگاه است. این نگاه قالب و کلیشهای، الان مورد تردید قرار گرفته است و عده زیادی از مورخین فلسفه، قائل به یک نوع پیوستگی میان فلسفه جدید و فلسفه قرون وسطی قائل هستند. از زمانی که «ضیافت» افلاطون نوشته شده است، پیوند میان عشق و فلسفه آشکار بوده است؛ فلسفه، عشق ورزیدن به خرد است. کلماتی که چکونف در مرگ میخائیلوف میگوید نشاندهندهٔ آن است که مسئلهٔ دیگری در میان بوده؛ مسئلهای که از جنبهای غیر از ماهیت ویژگیهای شخصیتی فردْ دارای اهمیت است و واکنش آنها در برابر مرگ مرد محکوم با آن ارتباط داشته است.

به هر حال اینها خطوط اصلی اهمیت جایگاه ابنسینا در فلسفه است؛ بدون اینکه بخواهم وارد نظریات خاص ابنسینا در مسائل مختلف بشوم. به گزارش همشهری آنلاین، روزنامه کیهان نوشت: در شرایطی که در سالهای ابتدایی انقلاب اسلامی و در ایام دفاع مقدس و چند سالی پس از آن امور تربیتی یکی از ارکان مدارس و از پایههای اصلی آموزش و پرورش بود این بخش مهم سالهاست مورد کمتوجهی و غفلت قرار گرفته و نهاد مقدس امور تربیتی که یادگار عزیز شهیدان «رجایی» و «باهنر» و منشأ تربیت صحیح بسیاری از دانشآموزان و رشد تحصیلی همراه با رشد معنوی و اخلاقی آنها بود به حاشیه رفت.

یکی از تمهای اصلی فلسفه ابنسینا که شاید بتوان گفت در جاهایی اوج کار او محسوب میشود، این است که به نحوی در داخل سیستم فلسفی خودش جایی برای مفهوم نبوت پیدا کند. بر اساس روایات ائمه معصوم(ع) یکی از موانع اصلی ظهور امام زمان(عج)، نبود کادر کارآمد است. همچنین میبینیم که وقتی ابن رشد (۵۹۵-۵۲۰هـ.ق.) میخواست پاسخ امام محمد غزالی (۵۰۵-۴۵۰ هـ .ق.) را بدهد، میگوید، این حرفهایی که تو میزنی، درست است، اما در نظر داشته باش که این حرفها، سخنان ارسطو نیست، بلکه اینها مطالبی است که فارابی و ابنسینا مطرح کردهاند و با آنها ارسطو را خراب کردهاند!

فلسفه دوم بحث غایت و کارکردهای فلسفه بررسی می شود در یک جمع بندی کلی به نظر می رسد غایت فلسفه حصول معرفت انسان است تا این خود مقدمه ای برای نیل و وصول به معرفت شود . شاخصه دوم این است که عاشق در غریبستان اشتیاق رفتن دارد، چون میلی به ماندن در آنجا ندارد پس از نگاه مولانا انسان میلی به ماندن در دنیا ندارد. گرچه گاهی استدلال میشود که فلسفه فعالیتی مناسب برای مسلمانان نیست، چون که آنها از قبل هدایتی کامل به سوی عمل و علم در قرآن دارند، اما دلایل خوبی وجود دارد که فکر کنیم فلسفه اسلامی ذاتا به دلائل دینی قابل ایراد نیست.

به طور خلاصه اگر بتوان جریانی آکادمیک را در نظر گرفت که به تعبیر امروزی، یک جریان آکادمیک تلقی شود و حاصل تاملات شخصی افراد در گوشه خانه شان نباشد، یعنی متن و کتاب داشته باشد و آموخته شود و این آموزش تکرار شود و مکتب تشکیل شود، این اتفاق واقعا به یک معنی از ابنسینا شروع میشود. بهتر است این مبحث را با توضیح معنی و مفهوم حرکت در نظر فیلسوفان پیش از ملاصدرا آغاز کنیم.

ما در عالم اسلام فیلسوف بزرگی چون ابن رشد داریم که کار خودش را توضیح ارسطو میداند و تقریبا عمده آثارش به صورت شرحها و تلخیصهای آثار ارسطو است. درحالی که اگرچه اساس فلسفه ابنسینا ارسطویی است، اما تقریبا عمده آثار مهمش، تاملاتی در حول آثار ارسطو و شارحان او و حتی نقد آنهاست. از این طریق بسیاری از فلاسفه قرن بیستم به ساختار ذاتی حافظه ملی که در سخن تاریخی هر جامعهای نهفته است، توجه کردهاند.

حتی مخالفین این آدمها نیز به این نکته توجه داشتند. اما امکان دارد این بخش کوچک از افکار او، خیلی موثر واقع بشود و تازه باشد. حتی امکان دارد همه افکار او تازه نباشد و بخش کوچکی از اندیشههای او تازگی داشته باشد. اما برای همین بخش کوچک موثر و تازه نیز فیلسوف تا حد زیادی متکی به اندیشههایی است که قبل از او مطرح شده است. فلسفه برای نزدیک شدن به خدا و پیدا کردن یک معرفتِ درست از حقایق عالم وجود است؛ لذا بهترین فلاسفهی ما – مثل ابنسینا و ملاّ صدرا – عارف هم بودهاند. سالها بعد، رسالهای از فیلسوفی متعلق به قرن ششم میلادی پیدا شد که در عالم اسلام به عنوان یحیای نحوی مشهور است و معلوم شد نظری که ابنسینا نقد میکند، دیدگاه یحیای نحوی است.

ما شخص فارابی را به عنوان یک چهره بزرگ داریم، اما نمیدانیم اگر ابنسینا بعد از فارابی نمیآمد، چه چیز از فارابی به عنوان فیلسوف باقی میماند. حاصل کتابالتحصیل است. بعد شاگرد بهمنیار، ابوالعباس لوکری، همین کار را ادامه میدهد. اما کمی بعد از ابنسینا شاهدیم که شاگردان او یک فعالیت وسیع فلسفی را شروع میکنند که عمده این فعالیت در مرکز و شرق ایران انجام میشود. بنابراین شاید بتوان گفت که ابنسینا اولین کسی است که در جهان اسلامی- ایرانی یک مکتب منسجم فلسفی تاسیس میکند که در آن رابطه استاد- شاگردی پیدا میشود.

همچنین بنا به قرائنی میتوان گفت که ابنسینا با کسانی که قبل از خودش بودند، چندان بر سر مهر نیست، مثل ابوعلی احمد بن محمد بن یعقوب مُسکویه رازی (۳۲۰یا۴۲۱- ۳۲۶ هجری) یا بوالحسن محمد بن یوسف عامری (۳۸۱-۳۰۰ هـ .ق.) صاحب کتاب «السعاده و الاسعاد فی السیره الانسانیه» یعنی کسانی که میخواستند یک نوع فلسفه التقاطی درست کنند، میخواستند پاسخ نسبتا آسانی به مساله دین و فلسفه بدهند. خیلی استفاده کردم. من یک تعبیری از پایاننامه در جلسات البته برای سطح ۳ میآورم و میگویم که: عنوان پایاننامه برای پایاننامههای حوزوی سطح ۳ شاید زیبندهتر این است که بگوییم آغازنامه است؛ چون اولین کار پژوهشی که یک طلبهی حوزوی دارد انجام میدهد همین است، یعنی خود شما هم اگر الان ورود کنید، این پایاننامه یک آغازنامه برای شماست؛ لذا توصیهای که به طلاب بزرگوار دارم این است که با همین نگاه که میخواهند آغاز کنند، خیلی نگران این موضوع نباشند که دیگر تمام شد.

از این حیث آنچه به عنوان فلسفه مسیحی قرون وسطی معروف است، یک عنصر خیلی قوی ابنسینایی و ابن رشدی دارد، هم از حیث تاثری که از این دو متفکر گرفته و هم از منظر پاسخهایی که متفکران مسیحی در نقد و پاسخ به این دو متفکر ارایه کردهاند. این تحریر سیستماتیک فلسفه، در فلسفه قرون وسطای مسیحی بسیار موثر است، همچنین در طرح پرسشهای جدید در فلسفه آن زمان نیز موثر است. به همین دلیل احتمالا این فیلسوف متعلق به یک مکتبی است، اگرچه ممکن است آن مکتب را نقد کند. به همین دلیل است که تا ابنسینا، میتوانیم سلسله فلاسفه و حکما را از شاگرد به استاد دنبال کنیم.

یعنی می توان چنین برداشت نمود که بشر از همان ابتدای ورودش به کره خاک و مواجه شدن با زندگی و امور روزمره، پس از شناخت خود و محیط اطرافش، با چنین سوالاتی دست و پنجه نرم کرده است و تا زمان انتهای زندگی اش در این جهان به تلاش برای یافتن پاسخ ادامه خواهد داد. فیلسوفان اولا یک گروه اجتماعی بودند که به عمده مذاهبی که در آن زمان وجود داشته، تعلق داشتند. اساطیر خود تجسم اندیشهاند و هر اسطوره در پرتو شعلههای سرکش و خاموشی ناپذیر همین آتش دریغ شده – که بی ربط نیست اگر نماد دیگرش آتش اهورایی ایرانیان باستان باشد- هر زمان جلوه و فروغی نو پیدا میکند.

لذا در سده اخیر در طبقهبندی علوم و فلسفه علم بسیار تأمل کرده اند که چگونه علوم را طبقهبندی و به یک مجموعة هماهنگ تبدیل کنند و صرفاً طبقهبندی اعتباری نباشد، هرچند موفق به یک هماهنگ سازی جامع در تمام حوزه های معرفتی نشده اند. تاكید در این جریان بر عشق و باطنیگری و شهود و اشراق است، البته در دهههای اخیر بر وجه ایرانی اندیشه سهروردی و تاكید او بر میراث فكری ایران باستان تاكید فراوان صورت میگیرد. «واشعراء یتبعهم الغاوون، الم تر انهم فی کل واد یهیمون، و انهم یقولون ما لا یفعلون» تا اینجا افلاطونی است، ولی بعدا، وحی میشود، «الا الذین آمنو و عملوا الصالحات و ذکروا الله کثیرا» یعنی اهل تذکر الهی، ذکر الهی باشد، جنبه تذکر الهی داشته باشد.

دیدگاهتان را بنویسید